جاده خآکی

نوشته های یه رهگذر غریب

مخاطب خیلی خاص

(مخاطب خیلی خاص)


هروقت که خواستم از تو نخونم چشمات نزاشت و افتاد بجونم
شاید قراره تا آخر عمر
اسم تو باشه ورد ِ زبونم
تنها رفیق ِ روزای سختی تنهام نزار تا تنها نمونم تنها نمونم
هم دلبری کن هم دل بسوزون
هم دوست شو هم تشنه به خونم
عاشق کشی با چشمات عجین ِ من تشنه ی این عاشق کشونم
باهرکی قهری با هرکی آشتی
با من خودت باش نامهربونم
تو فرض کن که حق با تو باشه
من واسه این عشق خیلی جوونم
اما تونستم با تو بفهمم هرچی که از عشق باید بدونم باید بدونم
هم دوست شو هم تشنه به خونم
عاشق کشی با چشمات عجین ِ من تشنه ی این عاشق کشونم
.
.
.
هم دلبری کن هم دل بسوزون
هم دوست شو هم تشنه به خونم
عاشق کشی با چشمات عجین ِ.من تشنه ی این عاشق کشونم
هم دلبری کن هم دل بسوزون
هم دوست شو هم تشنه به خونم
عاشق کشی با چشمات عجین ِ من تشنه ی این عاشق کشونم

[ پنج شنبه 27 تير 1392برچسب:, ] [ 15:53 ] [ محمود فرجی ] [ ]
برگ اعزام به تنهایی ها

 

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدیم

و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من

اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من

                                        حلالم کن 

 

سلام به همه عزیزانم

خیلی وقت ها زندگی خوشی ها داره اما سختی هایی هم داره ، جدایی ها داره و به هم رسیدن ها داره، ولی چیزی که درد داره جدایی بعد از رسیدنه .اون وقتی که کسی بشه همه کس و همه نفست همه جون و همه دلت، کسی که حرفتو به اون بتونی بزنی تو دنیا، وقتی درد داری غم داری یا خسته ای همه بگن بهت چته اما وقت گفتن زبونت بند بیاد نتونی بگی چی کم داری و چته  فقط نگاه کنی و یه لبخند تحویلشون بدی

فقط پیش اونه که آرامش پیدا میکنی امید بفردا میگیری، وای از روزی که بخوان ترو ازش جدا کنن

 

نمی دانم اگر روزی نباشی چگونه سوز دل را چاره سازم

نمی دانم اگر روزی نباشی کدامین قبله گیرم سوی نمازم

نمی دانم اگر روزی نباشی چگونه تا خدا پرواز گیرم

نمی دانم اگر روزی نباشی کدامین راه برد سوی حجازم

نمی دانم اگر روزی نباشی چگونه غصه را از خود برانم

نمی دانم اگر روزی نباشی کدامین چنگ دل را از دل نوازم

نمی دانم اگر روزی نباشی چگونه چشمام در آینه بدوزم

نمی دانم اگر روزی نباشی کدامین محرم آید پیش رازم

نمی دانم اگر روزی نباشی کدامین گل کشد در باغ نازم

نمی دانم اگر روزی نباشی چگونه رازی از خود قصه گوید

نمی دانم اگر روزی نباشی کدامین شیشه می دارد مجالم

نمی دانم اگر روزی نباشی چگونه از شوق شعر گویم...

 

حالا هم حکایت سربازی ما شده این

من یه مدت نیستم یعنی می برنم سربازی تو این مدت دوست و رفیق خوبم حمیده خانوم زحمت مدیریت وبلاگو میکشه

ازش خیلی ممنونم که همیشه جز زحمت چیزی براش نداشتم...

از شمام ممنون میشم اگه با نظرات زیباتون وبلاگمونو قشنگتر کنین

 پس فردا قراره ببرنم سرباز، واسه منم دعا کنین تا به سلامت برگردم کنار کسی که دوستش دارم ، نگذارم بیشتر از این احساس تنهایی کنه چون میدونم بعد خدا اون دل مهربونش به بودن من کنارش خوشه

فقط اینو بگم تا همیشه کنارتم، بدی ازم زیاد دیدی ولی به خوبیات حلالم کن(((دوستت دارم)))

 

 

[ یک شنبه 29 بهمن 1391برچسب:, ] [ 2:41 ] [ محمود فرجی ] [ ]
خاطره کودکی

کاش بچه بودم و از دنیا همین تفریحاتو داشتم...
با چه بد بختی خر مگسو و زنده میگرفتم ،
بعد مینداختمش تو شیشه پنی سیلین درشم می بستم میزاشتمش تو فریزر
بعد چند دقیقه میرفتم سراغش ،
این مگس بد بخت یخ که میزد بی حرکت میشد ،
بعد میزاشتمش جلو افتاب گرم که میشد کم کم دست و پاش تکون میخورد و جون میگرفت منم کلی ذوووووق میکردم

حالا این کوچیکترین حیوان آزاریم بود

یادش بخیر کودکیا...

[ پنج شنبه 26 بهمن 1391برچسب:, ] [ 1:48 ] [ محمود فرجی ] [ ]
ولنتاین

سلام

وقتی دوست نداری روزی رو زور که نیست نمیشه دوست داشت. بهش میگن روز عشق اما من اسمشو گذاشتم روز دلتنگی. نمیدونم چرا همه دلتنگیای دنیا تو این روز میریزن تو دلم، شاید شاید.....نمیدونم

 

((ولنتاین مبارک))

 

 

 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد...
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که شامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…
دلم برای کسی تنگ است...
[ چهار شنبه 25 بهمن 1391برچسب:ولنتاین,دلتنگ, ] [ 4:29 ] [ محمود فرجی ] [ ]
قسمتی از زندگی

 

ادمهایی هستند که گاهی در زندگی باور هایی غلط دارند و حاضر به عوض کردن آن هم نمی شوند.


البته این مشکلی بود که دوستم داشت .نگاهش به زندگی جوری متفاوت بود.این دیدشو دوست داشتم اما گاهی این دید به روح و روانش ضربه ای میزد که من بیشتر از اون ناراحت میشدم.

اما من زندگی را با دیدی پر از اعتماد به نفس مینگریستم گاه زندگی را دوست نداشتم و گاهی عاشقش میشدم. نمی خواستم دیدشو تغییر بدم نمی خواستم واقعیت درونشو تقییر بدم نمی خواستم اون چیزی که نیست رو بهش تحمیل کنم.

اما می خواستم زندگی رو پر امید نگاه کنه میخواستم اینقدر اعتماد به نفس مثل خودم داشته باشه که گاهی اتفاقای بد هم به فال نیک بگیره.

اینقدر دوستش داشتم که حاضر بودم تمام راه زندگی رو با تمام سختی هاش کمکش کنم و او به من درس زندگی بدهد.درس معرفت ،درس عاشقی ،درس پایداری وهمینطور درس عشق را به من دهد.

زیرا که او مرا به خاطر چیزی که ظاهرم نشان میداد نمی خواست به خاطر واقعیت درونم میخواست و من به خاطر اعتمادی که به من داشت حاضر به کردن هر کاری بودم و او بدتر هر کاری را حاضر بود به خاطر من انجام دهد.

در زندگی واقعی دنیایی،باید به پای دوستت بسوزی و بسازی اما در زندگی امروزه که پر از کلاه برداری و بیمعرفتی است سخته دوستی مثل دوستی منو دوستم پیدا کرد.

اما ما سعی کردیم دوستیمون جوری باشه که هر کس شنید حسودی کند یا غبطه بخوره.زندگی را باور داشتیم.باور داشتیم در زندگی با اون همه عظمتش با گرفتن یک انتخاب غلط راه زندگی گم میشود زندگی و تابلو های راهنمایش عوض میشوند.

زیرا الان دیگر جمله دوستت دارم برای ما تکراری شده است عشق الکی شده است زندگی سخت شده است.زمانی که کسی میگه دستت دارم شاید تصور کنید تنها چند واژه ی ساده در کنار هم گذاشته اند و جمله را بیان کرده اند...این تنها یک جمله نیست!دنیا لبریز از رویا های سبزو سرخه!

همین جمله کوتاه!اری همین چند واژه خود کتابیست سرشار از معنا...دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست.

چیزی میگویم به یاد داشته باشید کسی که خیلی دوستتون داشته باشه همیشه نگرانتان است بخاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش...             

      راستی یه نفر مواظب خودت باش

[ سه شنبه 17 بهمن 1391برچسب:, ] [ 22:44 ] [ محمود فرجی ] [ ]
خودم

امشب دلتنگ شدم نه برا نبودن هااش نه برا بغل های گرمش

برا خودم خیییلی وقت بود به خودم فکر نکرده بوودم! چه بیهوده فقط برا کسب کردن نمره با سختی هاا میجنگم

بر سر اینکه امرز امتحان داشتم بازم کم خوابیددم دارم دیوونه میشم انگار رگ های مغزمو گفته باشن و از 2 طرف

بکشند.دلم برا خودم تنگ شده برا لبخند هااام ،باز خوبه او هست درسته پیشم نیست یادش هست

اون بهم زندگی میبخشه وقتی باهام میحرفه دلتنگی هاام هفته سختمو فراموش میکنم،

کل وقایق زندگیمو دارم براش تعریف میکنم اخ من خراب اون لبخندتم چقدر بهم آرامش میده فکر اینکه فردا

بازم با حوصله با عشق به حرفام به دلتنگی هاام گوش میدی تو دلم هیجانی پدید میاره.

عزیزم خستم چرا گفتن اینکه دوستت دارم برام سخته چرا نمیدونی این هارو برای تو مینویسم که بخوانی

اما افسوس که دیگران میخوانند و یاد عشق خود می افتند...

نمیدانم چه میکنی،شاید درس میخوانی امیدوارم موفق باشی،با تو احساس یگانگی دارم خوشحالیت،خوشحالیی در دلم برمی انگیزد

دلم برات تنگییییده چقدر دوست دارم ببینمت،باز خوبه عکست هست چون بدون لبخندت بدون لبات حتما

خواهم مرد.

[ سه شنبه 17 بهمن 1391برچسب:, ] [ 22:3 ] [ محمود فرجی ] [ ]
خدای من

خدای من خداییست که اگر سرش فریاد کشیدم

به جای اینکه با مشت به دهانم بزند با انگشتان مهربانش

نوازشم میکند و می گوید:

میدانم جز من کسی نداری...!!!!

[ سه شنبه 17 بهمن 1391برچسب:, ] [ 21:43 ] [ محمود فرجی ] [ ]
شاه عشق


آمدم ای شاه ، پناهم بده خط امانی ز گناهم بده
ای حَرمَت ملجأ در ماندگان دور مران از در و ، راهم بده
ای گل بی خار گلستان عشق قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو که من نیستم اِذن به یک لحظه نگاهم بده
ای که حَریمت به مَثَل کهرباست شوق وسبک خیزی کاهم بده
تاکه ز عشق تو گدازم چو شمع گرمی جان سوز به آهم بده
لشگرشیطان به کمین من است بی کسم ای، شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به من با نظری ، یار و سپاهم بده
در شب اول که به قبرم نهند نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطا بخش همه عالمی جمله ی حاجات مرا هم بده

(مشهدی کریمخانی)



[ دو شنبه 2 بهمن 1391برچسب:شاه عشق, ] [ 11:28 ] [ محمود فرجی ] [ ]
چوپان دروغگو

 

 

 


چوپان قصه دروغگو نبود

 

او از فرط تنهایی فریاد گرگ سر می داد

 

افسوس کسی تنهاییش را حس نکرد

 

همه در پی گرگ بودند

فقط گرگ فهمید که چوپان چه قدر تنهاست...

 

[ جمعه 16 دی 1391برچسب:چوپان دروغگو, ] [ 18:33 ] [ محمود فرجی ] [ ]
دلم گرفته

 

[ جمعه 17 دی 1391برچسب:, ] [ 23:6 ] [ محمود فرجی ] [ ]
seni seviyorum

Tek gerçeğimsin sevgiLi... SeninLe yaşıyorum, YüreğimLe seviyorum seni...Ne şiirLer seni anLatsın, ne şarkıLar seni söyLesin, BiLsin herkes, Sen Bana Aitsin... izin vermem kıymet biLmeyen diLLere düşmene, Ben bütün hikayeLerini dinLedim, bütün sevenLerin...Herkes gönLünün çektiği yere gitsin, Ama Sen Dünya Ahiret Benimsin..SeninLe güzeL ağLamak, güLmek, nefes aLmak, yaşamak, sevmek...Beni sensiz düşünme. KaLbim kaLbine, GözLerin gözLerime, ELLerin eLLerime Ait, Sensiz hiçbirsey seninLe herşeyim Ve sevgiLi Sen Nerde, KiminLe oLursan oL, Nereye Gidersen Git BANA AİTSİN

[ جمعه 8 دی 1391برچسب:, ] [ 21:56 ] [ محمود فرجی ] [ ]
انتظار
در انتظار هیچ کس نیستم . . .

اما

هنوز وقتی نویز موبایل روی اسپیکر می افتد . . .

دلم می لرزد ! ! !

شاید " تو " باشی . . ......
[ جمعه 8 دی 1391برچسب:, ] [ 17:31 ] [ محمود فرجی ] [ ]
قایقت جا دارد..؟؟!!

 

تو كجايي سهراب؟؟آب را گل كردند...

چشم ها را بستند و چه با دل كردند... 

واي سهراب كجايي آخر؟؟ زخم ها بر دل عاشق كردند...

خون به چشمان شقايق كردند...

تو كجايي سهراب؟؟؟ كه همين نزديكي...

عشق را دار زدند،همه جا سايه ديوار زدند...

واي سهراب دلم را كشتند...

صبر كن اي سهراب قايقت جا دارد...

من هم از همهمه ي داغ زمين بيزارم...

[ شنبه 2 دی 1391برچسب:, ] [ 21:13 ] [ محمود فرجی ] [ ]
عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم

  

با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم. 

  

همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم. 

  

همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم

  

و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم.

  

با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم. 

  

عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم. 

  

با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم. 

  

همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.

  

همسنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم. 

  

و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست. 

  

همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ،

  

از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام 

  

ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی

  

اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ،

 

آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام. 

  

ای همنفس من بدون تو این زندگی بی نفس است ،

  

عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است. 

  

با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ،

 

 طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت.

 

عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم 

[ شنبه 2 دی 1391برچسب:, ] [ 20:46 ] [ محمود فرجی ] [ ]
عزیز

وَقــتــے بـــہ جـاے "عـَــزیــزَم " بــِـهِـم میگــے " عــزیـــز "

یـَـعـنـے یــــہ ِعـَـزیـــزِ بــے صـــاحــِــب

عـــَـزیـــــــزے ڪــہ هــَــنـوز عــــَـزیـزه

وَلــے مـــالِ تــو نــیـسـت

شـِــنـیـدَنِــش ڪــہ دَرد داره

گــُــــفـتـــَــنــِــشـو نـِـمــے دونــَـم


 

[ شنبه 2 دی 1391برچسب:, ] [ 1:46 ] [ محمود فرجی ] [ ]
دلم سیب میخواهد

دلم خنده می خواهد، نه خنده زورکی، یک خنده از ته دل... یه خنده از اعماق بچگی... آن هم دراز کشیده روی چمن ها...

 

شنیده بودم سالهای زندگی زود می گذرد... آنهایی که روحشان مهربان و لطیف بود، گذر عمر را به برق تشبیه کرده بودند... دلم لبخند هایشان را می خواهد که وقتی روی دو لب، مثل باله می رقصید، به من می گفت " قدرش را بدان "

 

قدر دانستن کار سختی ست... اشک های مرد این را می گفتند... هر لبخند یک نشانه دارد، هیچ وقت نمی توانی بفهمی حرف حسابشان چیست...! لبخند زن چکمه پوش را میتوان قورت داد، مثل لبخند کودکان کارگر پشت شیشه های ماشین... شاید گه گاهی لبخند زدن به آسمان و گفتن مرسی کافی باشد...

امشب یک بار دیگر سعی کردم بگویم سییب، اما لبهایم سخت مقاومت می کنند... شاید نیاز به دوربین و عکاس و طبیعت بکر باشد، تا خود به خود بخندی...

راست می گفتند...! سال های زندگی مثل برق می گذرد... به قول یکی از استادام " عمر و باد همیشه دو رقیب هستند "

دلم یک سییب می خواهد، میان این جمعیت سیاه پوش...!!!

[ جمعه 1 دی 1391برچسب:خنده, ] [ 17:21 ] [ محمود فرجی ] [ ]
غریبست
غریب است دوست داشتن و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
 
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد و نفس‌ها و صدا و
 

نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم

هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست ؛...

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

(دکتر شریعتی)


[ جمعه 1 دی 1391برچسب:, ] [ 17:12 ] [ محمود فرجی ] [ ]
چه کنم

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

 

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

 

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

 

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی : تو آزادی مگـر؟

 

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

[ جمعه 1 دی 1391برچسب:, ] [ 17:9 ] [ محمود فرجی ] [ ]
بوسه

 

 

 

یک روز می بوسمت!

پنهان کردن هم ندارد. مثل احساسات تو نیست که مخفی شان می کنی،

یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود،

مثل نجابت چشمهای تو است ،

وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند.

عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود…

 

 

یک روز می بوسمت!

 

یکی از همین روزهایی که می خندانمت ،

یکی ازهمین خنده های تو را ناتمام می کنم و می بوسمت!

و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ،

و من هم که پیش تو همیشه سرخم

 

 

یک روز می بوسمت!

 

یک روز که باران می بارد ،

یک روز که چترمان دو نفره شده ،

یک روز که همه جا حسابی خیس است ،

یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،

آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،

آهسته ،

می بوسمت…



 

یک روز می بوسمت!

 

هر چه پیش آید خوش آید!

حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم!

دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی........

به قول شاعر: عشق کلاس اول ، تنها چهار حرف است ،

اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است…

[ جمعه 1 دی 1391برچسب:بوسه, ] [ 14:44 ] [ محمود فرجی ] [ ]
من صبورم اما...

من صبورم اما...


به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم


يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم .


من صبورم اما . . .


چقدر با همه ي عاشقيم محزونم !


و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ


مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .


من صبورم اما . . .


بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم


بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب


و چراغي که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . مي ترسم .


من صبورم اما . . .

 


آه . . . اين بغض گران صبر نمي داند چيست

[ جمعه 1 دی 1391برچسب:من صبورم اما, ] [ 14:39 ] [ محمود فرجی ] [ ]
تنهایی

دوست داشتم وقتی که داغونم ، یه نفر بیاد بزنه رو شونه هام و بگه :
” قوی باش مرد ! من هم تنهام . . . ”

[ جمعه 1 دی 1391برچسب:, ] [ 13:34 ] [ محمود فرجی ] [ ]
تنهایم بگذار

تنها بودن را دوست دارم اما در آرامش

تنهایی خوب است که مدت کمی باشد

زیرا تنهایی زیاد بد است

ناراحت کننده است

غمگین کننده است

پس تنهایم بگذار برای مدتی

ان موقع که عصبی هستم

اما الان که  بیشتر فکر میکنم

همه موقع کنارم باش

چه در شادی و غم

چه در عشق و نفرت

همراهم باش

تا همیشه

تا قیامت و حتی تا...

مرگ

[ سه شنبه 21 آذر 1391برچسب:تنهایم بگذار, ] [ 18:20 ] [ محمود فرجی ] [ ]
دلخوشی...

 

دلخوشی من، رنگین کمانی است که از گیسوان باران خورده تو تا صحن مه آلود چشمانم پل می بندد.

دلخوشی من، کشف نجیب لبخندهای توست. کشف خلسه های مرموزی که گمنامی ات را ابدی می کنند.

دلخوشی من، دل بریدن از نگاههایی است که به آینه ها ختم نمی شوند و تکفیر گیسوانی است که با اقاقی های وحشی بافته نشده اند.

دلخوشی من، خواب های زلالی است که از پنجره و پرنده پر است و من پا به پای چشمانی غریبه می بارم. نم نم ولی وحشی

خواب هایی که خواب هیچ کس را آشفته نمی کنند و هیچ نگاه هراسانی را به در نمی کوبد. خواب هایی که پر از آوازهای نخوانده، پر از نخل هایی است که سرسبزی را می فهمند، پر از زخم هایی است که هیچ وقت شکوفه نمی دهند.

خواب هایی که در آن هیچ چشمی دلواپس گم شدن نیست. خواب هایی که عشق حرف مشترک نیست.

دلخوشی من، این است که در شبی آفتابی پا به پای باران، با ضرباهنگ چشمان تو ببارم، تا ناگهان گل دادنت را به نماز بنشینم، یا هر روز از چشمانت کشف کنم که عشق فقط بهانه ای است برای نماز آیات من، تا در بارش گیسوانت با گلویی از ربناهای شعله ور سربلند شوم

دلخوشی من، یک شعر عاشقانه است. یک شعر عاشقانه برای رقصاندن من کافی است. یک شعر عاشقانه که در آن باد، گیسوانت را بگریاند.
یک شعر عاشقانه که در آن عشق فقط از لبان خدا لبخند می شود. عاشقانه ای که در آن بدون حضور آبی خدا نشود به چشمان عاشقت اقتدا کرد. یک شعر عاشقانه که در آن تو .... .

دلخوشی من، این است که هر روز دستانم را در بی برگی کوچه گم می کنم ، تا از زبان پائیز پیراهنت بشنوم که چه کسی شب های مرا طولانی کرده است و چه کسی خاکستر دریا را در نگاهم پاشیده است.

دلخوشی من ، این است که هر روز تاوان آینه را می دهم و هر روز می پرسم چه کسی تاوان دلتنگی ام را ... هر وقت دلتنگی ام گل می دهد. آیته ترک بر می دارد. آینه که شکست

تو در مقابلم قد می کشی با چشم هایی گنگ ولی زلال. شاید مشکی ساده، شاید.

اگر نگاههای روبه رو زبان ساده ام را بفمند، دلخوشی های تازه ام کم نیستند ...

 

[ یک شنبه 19 آذر 1391برچسب:دلخوشی من, ] [ 13:15 ] [ محمود فرجی ] [ ]
حرفهایی واسه نگفتن...

 

آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد ..
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود
کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری

در حالـی کـه زنــده ای

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 

می گویی: دوستت دارم
و من به کبوتری تشنه بدل می شوم
که به کارد گلوگاه اش عاشق است…

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ 

از من فاصله بگیر ….
هر بار که به من نزدیک می شوی
باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت
از من فاصله بگیر ….
خسته ام از امیدهای کوتاه … !!!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

طعم صداقتت ! را چشیده ام

تعریفی نداشت لعنتــــی!!.  

لطفا کمی دروغ بگو 

شاید دروغ هایت, صادقانه تر باشد…  

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

خسته شدم از آدمایی که می گن:

“تو خیلی خوبی” ، “من لیاقت تو رو ندارم”

بی لیاقت های عزیز !

حداقل واسه دلیل رفتنتون یه ریزه خلاقیت به خرج بدین ..

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

خورشید هم خیانت میکند

این روزها صبح ها دیرتر مى آید وعصرها زود مى رود!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ 

آدمهای تنهایی رو می شناسم که همه ی دلیلشون برای تنهایی
نگرانی از تنهاتر شدن است!!!!

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم

دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: غصه نخور، میگذرد…

برای دلم، گاهی پدر میشوم

خشمگین میگویم: بس کن دیگر بزرگ شدی …

گاهی هم دوستی میشوم مهربان

دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا …

دلم ، از دست من خسته است…

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

یه خیابونایی…
یه عطرایی…
یه آهنگایی…
یه تکیه کلامایی…
یه لباسایی…
یه کارایی…
یه روزایی…
یه پارکایی…
یه فیلمایی…
یه عکسایی…
یه…
اینا شاید هیچی نباشن،اما گاهی خیلی عذاب آورن برای
یه آدمایی!!!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

نـــه ایـــــنکــــــــه زانـــــو زده باشــــم

نـــــــــه

فــــقـــط تـــنهــــــایـــــــــــى ســـــــنکیــــــن اســــــت

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

ساکت نیستم
لبهایم هم نسوخته است
تنها
تمام ِ من
تاول زده
از آشی که نخورده ام

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

این روزها

قلب هر کسی را ﻧﺸﺎﻧﻪ بگیرید

تیرتان ﺑﻪ ﺳﻨﮓ میﺧﻮﺭﺩ…

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

پایان سریال دروغ هایت بود
آخرین لبخندت…..

و چه ساده بودم من!!

که تا تیتراژ پایانی به پای تو نشستم…!!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

چه کسی میگوید که من هیچ ندارم…؟
من چیزهای با ارزشی دارم ….!
حنجره ای برای بغض …
چشمانی برای گریه…
لبهایی برای سکوت…
دستهایی برای خالی ماندن…
پاهایی برای نرفتن….
شبهایی بی ستاره….
پنجره ای به سوی کوچه بن بست…
و وجودی بی پاسخ…..

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد
لال می شوی…

 

 
[ شنبه 18 آذر 1391برچسب:حرفهایی واسه نگفتن, ] [ 12:8 ] [ محمود فرجی ] [ ]
می روم

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

 

[ شنبه 24 فروردين 1391برچسب:می روم, ] [ 12:2 ] [ محمود فرجی ] [ ]
پیری

 

گفتم بیایم و کمی این کلمه های بیکار بیجان را بازی دهم بلکه شاید تکه ای از اندرونی ذهنم به بیرون بکشند...

 

دیدم ترانه ، دیدم ذوق نمی آید... دیدم پیر تر شده ام... دیدم واژه ها هم غریبی می کنند...اما اینبار می نویسم بی توجه به قواعد... بی خیال ادبیات...

 

هرروز بلند که می شوم از خوابی سخت پنجره اتاق باز می کنم و می بینم هنوز همین جایم... هنوز در همین اتاق نمور بی جان...هنوز روی همین قالیچه پژمرده... روبروی همین آینه بداخلاق...که همیشه به تصویر من دهن کجی می کند!!!

 

چقدر دستهام گرمند...چقدر افکارم بی جان!!!چقدر دردسرها متحرک... چقدر تو، دور... چقدر آسمان بی رحم...چقدر ابرها اندک، چقدر خاطره هامان روشن، چقدر انتهایمان افسوس، چقدر دوریمان ناگزیر...

 

باور کن لباسهایم همه دارند درد می کشند... دیگر برای پوشیده شدن ذوق ندارند...هر روز که دگمه های لباسم را می بندم صدای بی حوصلگی را از درزهایشان می شنوم...وقتی تو بودی آنها خود به خود به من می آمدند... روسری هام همه نخ کشند...

 

 پس این فاصله لعنتی چرا دلش برایمان تنگ نمیشود؟پس کی صدای این قهقهه های زشت روزگار مکرر تمام میشود؟ما همه پریم از دلتنگی... پریم از پیری...

 

بروم کمی چشمهام را خالی کنم از همان دلتنگی...

(مهدیس تنها)

 

[ چهار شنبه 1 آذر 1391برچسب:پیری,مهدیس, ] [ 15:57 ] [ محمود فرجی ] [ ]
مخاطب خاص

 

 

تو را برای ابد ترک می کنم ....

 

 

 

چه حسن مطلع تلخی برای غم....

 

 

 

برای من که تو را  از تو بیشتر  می خواست

 

 

 

چه سرنوشت بدی را رقم زدی ....

 

 

 

همه مرا به خودم واگذاشتند،...همه !

 

 

 

تو نیستی که ببینی چه می کشم!....

 

 

 

همه همه همه ،حتی تو هم ،تو هم ،....

 

 

 

 

همه همه همه ،حتی تو هم ،تو هم ،.... 

 

  

....مخاطب خاص

 

 

[ سه شنبه 4 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 1:2 ] [ محمود فرجی ] [ ]
درد!!

 

 

 

 

 

دردهاي من

جامه نيستند

تا زتن درآورم

چامه و چكامه نيستند

تا به رشته ي سخن درآورم

نعره نيستند

تا ز ناي جان برآورم

دردهاي من نگفتني         دردهاي من نهفتني اس

دردهاي من

 گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست 

درد مردم زمانه است

 مردمي كه چين پوستينشان 

مردمي كه رنگ روي آستينشان

 مردمي كه نام هايشان 

جلد كهنه ي شناسنامه هايشان

درد مي كند. 

من ولي تمام استخوان بودنم          لحظه هاي ساده ي سرودنم       درد مي كند! 

  انحناي روح من 

شانه هاي خسته ي غرور من

 تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است 

كتف گريه هاي بي بهانه ام

 بازوان حس شاعرانه ام 

زخم خورده است

 دردهاي پوستي كجا؟           درد دوستي كجا؟  

اين سماجت عجيب

 پافشاري شگفت دردهاست 

دردهاي آشنا

 دردهاي بومي غريب 

دردهاي خانگي

 دردهاي كهنه ي لجوج  

اولين قلم

 حرف حرف درد را  

در دلم نوشته است

 دست سرنوشت 

خون درد را

 با گلم سرشته است 

پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟

 

  درد 

رنگ و بوي غنچه ي دل است

 پس چگونه من 

رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟

 

دفتر مرا

 دست درد مي زند ورق 

شعر تازه ي مرا

 درد گفته است 

درد هم شنفته است

پس در اين ميانه من از چه حرف مي زنم؟ 

 

درد حرف نيست

درد نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا كنم؟؟؟

 

 

 

 

[ سه شنبه 10 آبان 1391برچسب:درد,قیصر امینور, ] [ 23:22 ] [ محمود فرجی ] [ ]
دوباره پائیز

 


هوا بارانی است و فصل پاییز                                                                                               گلوی آسمان از بغض لبریز

 

به سجده آمده ابری که انگار                                                                                                              شده از داغ تابستانه سرریز

 

هوای مدرسه ،بوی الفبا                                                                                        صدای زنگ اول محکم  و تیز

 

جزای خنده های بی مجوّز                                                                                                                   و شادی ها  و تفریحات ناچیز

 

برای نوجوانی های ما بود                                                                                                                  فرودَ   خشم و تهمت های یکریز

 

رسیده اوّل مهر و درونم                                                                                                     پر است از لحظه های خاطرانگیز

 

کلاس درسِ خالی مانده از تو                                                                                     من و گل های پژمرده سرِ میز

 

هوا پاییزی و بارانی ام من                                                                                               درون خشم خود، زندانی ام من

 

چه فردای خوشی را خواب دیدیم                                                                                                                تمام نقشه ها بر آب دیدیم

 

چه دورانی،چه رویای عبوری                                                                                                                 چه جستن ها به دنبال ظهوری

 

من و تو نسل بی پرواز بودیم                                                                                                                                                        اسیر پنجه های باز بودیم

 

همان بازی که با تیغِ سرانگشت                                                                                                         به پیش چشم های من تو را کشت

 

تمام آرزوها را فنا کرد                                                                                                                                                                دو دست دوستیمان را جدا کرد

 

تو جام شوکران را سر کشیدی                                                                                                                                       به ناگه از کنارم پر کشیدی

 

به دانه دانه اشک مادرانه                                                                                                                                                           به آن اندیشه های جاودانه

 

به قطره قطره خونِ عشق سوگند                                                                                                                                        به سوزِ سینه های مانده در بند

 

دلم صد پاره شد بر خاک افتاد                                                                                                                                  به قلبم از غمت صد چاک افتاد

 

بگو آنجا که رفتی شاد هستی؟                                                                                                                                  در آن سوی حیات آزاد هستی؟

 

بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟                                                                                         تبر تقدیرِ سرو و سبزه ای نیست؟

 

کسی دزد شعورت نیست آنجا؟                                                                                                                              تجاوز به غرورت نیست آنجا؟

 

خبر از گورهای بی نشان هست؟                                                                                                                صدای زجّه های مادران هست؟

 

بخوان هم درد من ،هم نسل و هم راه                                                                                                                  بخوان شعر مرا با حسرت و آه

 

دوباره اوّل مهر است و پاییز

 

 

گلوی آسمان از بغض لبریز

 

 

من و میزی که خالی مانده از تو

 

 

و گل هایی که پژمرده سرِ میز

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                     غزل مثنوی پاییزی از هیلا صدیقی

 

 

 

[ سه شنبه 8 مهر 1391برچسب:پاییز,هیلا صدیقی, ] [ 17:42 ] [ محمود فرجی ] [ ]
خدایا!!

خدايا!

گاهي که دلم از اين و آن و زمين و زمان مي گيره،

نگاهم را به سوي تو و آسمون مي گيرم،

و آنقدر با تو درد دل مي کنم،

تا کم کم چشم ايم با ابرهاي بهار مسابقه مي گذارند.

و پس از اون که قلبم سبک مي شه.

تو مي آيي و تمام فضايي دلم را پر مي کني.

آن وقت ديگر آرام مي شم.

و احساس مي کنم هيچ چيز نمي تونه مرا از پاي دربياره،

چون تو را در قلبم دارم.

 

[ سه شنبه 14 مرداد 1391برچسب:خدایا, ] [ 17:8 ] [ محمود فرجی ] [ ]
[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir ]